تبليغاتX
ما و تربچه نقلی مون
1

2

3

4

6

 7

8

9

10

 11

12

13

14

15

16

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:39  توسط مامان تربچه نقلی  | 

12

3

45

6

7

8

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:7  توسط مامان تربچه نقلی  | 

..

**

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:57  توسط مامان تربچه نقلی  | 

سلام دوستان خوبم

امیدوارم حال همگی تون خوب باشه . از همه دوستان عزیزی که در این مدت به یادم بودند و حالی می پرسیدند بسیار ممنونم .

تابستونه و قصد دارم مدل های تابستونی براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد :

.  .

     ..   ...*

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط مامان تربچه نقلی  | 

دوستان  عزیزم یه مدت میرم مرخصی وبلاگی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:32  توسط مامان تربچه نقلی 

امروز توی مدرسه تربچه اینا ، واسه یکی از بچه های گروه ۵ حادثه ناگواری رخ داد  

همون موقع منم اونجا بودم.  یعنی تازه تربچه ناهارش رو خورده بود و من دوباره رسوندمش مدرسه داشتم بر می گشتم خونه . وقت ناهار بچه ها  از ساعت ۱۲ تا ۱ هست . بچه هایی که خونشون نزدیکه واسه ناهار میرن خونه . اونایی هم که راهشون دوره، مدرسه می مونن . توی این فاصله بچه ها بعد از ناهار میان توی حیاط . توی پارک کنار مدرسه که به عنوان محل بازی بچه ها استفاده میشه تاب هایی درست کردن با لاستیک ماشین .بچه ها روی این لاستیک ها می ایستن و تاب می خورن . موقع تاب دادن همدیگه،  حواسشون نبوده لاستیک به اون گندگی خورده توی صورت یکی از پسرها به اسم " خلیو" و چشمش دچار مشکل شده .من که دیدمش چشمش داشت خون می اومد

 خیلی ناراحتم ، خدا کنه مشکلی براش پیش نیاد .

 

پ.ن:

حتما عکس این تاب ها رو می گیرم اینجا میذارم ببینید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:45  توسط مامان تربچه نقلی  | 

  تربچه : مامان نگاه کن ببین موهام کپک داره یا نه ؟

من : کپک کجا بود ؟

تربچه : ببین خوب شستم موهامو ؟ کپک توش نیست ؟

من : عزیزم دلم اسمش شوره است نه کپک باید بگی موهام شوره زده یا نه  عزیزم موهاتو خیلی خوب شستی آفرین چه تمیز شستی شوره هم نداره قربونت برمممممممممممممم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:28  توسط مامان تربچه نقلی  | 

اجرای آهنگAlways  از  آرش و آیسل رو دیدین توی یورو ویژن ۲۰۰۹؟

اگه ندیدین از اینجا ببینید حتما خوشتون میاد اجرای قشنگی داشتن. آرش همراه  آیسل که ملیت آذربایجانی داره با این اجرا مقام سوم رو کسب کردن و نفر اول هم یک نروژی  بود به اسم ALEXANDER  RYBAK  که اجراش رو می تونید ازاینجاببینید .

 دیشب توی کوچه مون دعوا شد و ماشین پلیس اومد و ختم به خیر شد . ای ن سیاه پوست ها نمیدونم چه مرگشونه دم به دقیقه با هم گلاویز میشن . زن و مردشون همه دعوایی هستن . توی یه فسقل خونه معلوم نیست چند نفرن که با هم زندگی می کنن. همین جور آدم های جدید میرن توش و میان بیرون . معلوم نمی کنه کدوم ثابت هستن کدوم صاحبخونه و کدوم مهمون ! خلاصه همین سیاه ها درگیر شدن . به زبون خودشونم داد و بیداد می کردن نشد سر در بیاریم بفهمیم دعوا سر چی بود اصلا ! به زبون آنگولایی حرف میزدن فکر کنم ! پلیس که اومد کانال عوض شد و به زبون هلندی حرف زدند ولی بازم مطمئن نیستم سر مواد مخدر دعوا شد یا چیز دیگه ! خلاصه حس فضولی اینجانب اصلا پاسخ داده نشد !

 

متاسفانه امروز خبردار شدم  مادربزرگم  افتاده  دستش شکسته .خیلی ناراحت شدم .اون مادربزرگ تپلیم نه ، مادربزرگ باربیم (مادر بابام- چون خیلی لاغره بهش میگم مامان بزرگ باربی ). دو هفته ای هست که این اتفاق افتاده ولی به من نگفته بودن .  دکتر هم گفته نمیشه گچ  گرفت باید همین جور بمونه خودش جوش بخوره .آخه سنشون هم بالاست ــ بالای ۹۰ سال ــ کاش زود خوب بشه طفلی جونی نداره این همه درد رو تحمل کنه . دعا کنین براش دوستانم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط مامان تربچه نقلی  | 

بفرمائید جوجه کباب

طبق تعریفی که تربچه خان تو ذهنش داره ، روز تعطیل مساویست با خوردن کباب  

خدمت مشتاقان جوجه کباب عرض کنم که یه روزی روزگای تربچه ما اصلا غذای گوشتی دوست نداشت  این تربچه نقلی که در حال حاضر اگه یه روز تعطیل براش غذای کبابی ، اعم از : جوجه کباب ، کباب کوبیده ، برگ ، یا هر نوع کباب دیگه ای ، درست نکنیم ، احساس می کنه که خیلی بهش کم توجهی کردیم و قیافه غصه دار به خودش می گیره و با ما قهر می کنه ــ کاری که همین هفته گذشته انجام داد سر اینکه چرا مامان قول داده جوجه کباب درست کنه ولی الان زده زیر قولش ـ بله همین تربچه خان تا ۲-۳ سالگیش اصلا غذای گوشتی دوست نداشت و این مادر ِ بی نوا  که بنده باشم چقدر غصه خوردم ، چقدر هزار و یک مدل کلک سوار کردم و مدل های مختلف گوشت ها رو فن آوری شده و عمل آوری کردم تا ببینم چه مدلیشو خوشش بیاد

. میدونین که چقدر این قضیه بد غذا بودن واسه مادر ها غیر قابل تحمله و چقدر زحمت می کشن و غصه می خورن تا بچه شون یه توک قاشق غذا بخوره و یه اونس(!) وزن اضافه کنه . میدونم همه مادرها با این حرف من ۱۰۰٪ موافقن و همه به نوعی با این مساله روبرو بوده اند.

.یادمه یه بار یکی از آشناها از حج برگشته بود و دعوت شده بودیم واسه شام . طبق معمول من که می دونستم تربچه غذا نمی خوره از صبحشم درست و حسابی چیزی نخورده بود ، یه کم سیب زمینی سرخ شده با خودم بردم که اونجا بخوره . رفتیم و موقع شام شد . یه دختر بچه تپل مپل از  آشناها کنارمون نشسته بود که ۶ ماهی از تربچه ما بزرگتر بود ولی هیکلش ماشالله دوبرابر بود . یه سیخ کباب رو گرفته بود تو ی جفت دستاش و بدون قاشق و چنگال  داشت با چنان اشتهایی می خورد که من تعجب کردم یه بچه دوسال و نیمه اینجور از پس خودش بر می اومد و از خودش به نحو احسن پذیرایی می کرد . حالا هر چی من به تربچه می گفتم نگاه کن مامان نی نی به به می خوره ، می خوای تو هم بخوری ؟ ولی فایده نداشت و اصلا بچه ما یه کم هم از اون غذا دلش نخواست. حتی سیب زمینی سرخ کرده ها رو هم نخورد و اطرافیان واسه اینکه به خوردن تشویقش کنن هی اومدن از سیب زمینی ها خوردن و به به چه چه کردن و سیب زمینی ها هم تموم شد و منم که غذا درست بهم نچسبید چون بچه م گرسنه بود و اون صحنه غذا خوردن دختره عجیب منو به فکر برد که  مامان اون دختره چه کرده که بچه اش انقدر خوش اشتهاست ؟ نکنه اشکال از منه ؟ نکنه من خوب به بچه م رسیدگی نکردم که انقدر بدغذا و لاغر و نحیفه ؟

اون شب گذشت ولی خدا رو شکر به تدریج مساله بدغذایی تربچه ما هم حل شد و الان از مشتاقان و طرفداران غذاهای گوشتیه . مخصوصا روزهای تعطیل باید باربیکیو رو واسش راه انداخت . البته درست کردن کباب توی خونه الان براش به ۲  دلیل دوست داشتنیه . یکیش همون خوش خوراک بودنشه و دومیش علاقه اش  به روشن کردن آتش و آتیش بازیه . کیفی می کنه که آتیش بر پا کنه و هی بشینه باد بزنش

حالا اینهمه حرف زدم که اینو بگم امروز هوا بارونی بود و نمی شد توی بالکن ـ که سقف هم نداره ــ باربیکیو درست کرد . خب اگه گفتین چیکار کردیم که شازده صداش در نیاد و  از بی کبابی روز تعطیل دلخور نشه ؟؟؟؟؟  امروز بساط پیتزا رو راه انداختیم که خیلی هم  خوشش اومد، پیتزای گوشت و قارچ جاتون خالی.

خب از شوخی گذشته ، توصیه ام به مادرایی که بچه بد غذا دارن اینه که اصلا به زور به بچه غذا ندین و مثل من انقدر بیخودی غصه کم غذایی و بد غذایی بچه رو نخورید .خودش به موقعش خوب میشه . این اصرار کردن ما و عصبی شدن ما کار رو بدتر می کنه و همه استرس و ناراحتی ما به بچه منتقل میشه و باعث میشه نتیجه عکس بگیریم .

امیدوارم همه بچه هاتون در درجه اول صحیح و سالم و تندرست باشن و در درچه دوم خوش اشتها و خوش خوراک . دعا نمی کنم تپل بشن چون بعدشم باید جلوی خوردنشو بگیریم که با مشکلات چاقی مواجه نشن . آره قربونت نه افراط نه تفریط

تکبیررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:34  توسط مامان تربچه نقلی  | 

.خب به سلامتی قورباغه مون هم گم شد !

قضیه چیه ؟ میگم براتون . امروز صبح ، تربچه نقلی با باباش ، رفتن واسه خرید های آخر هفته .وقتی برگشتن،  تربچه خان میره دوچرخه اش رو  بذاره توی انباری ، که یه قورباغه می بینه توی انباری . بعد اومد بالا هن هن کنان و ذوق زده ! که اجازه بگیره و بره قورباغه رو بگیره بیاره توی خونه !

می دونستم حریفش نمیشم، با اینکه چندشم میشه از قورباغه ،  ولی بهش اجازه دادم . یه شیشه خالی سس،  بهش دادم برد و قورباغه رو گرفت انداخت تو شیشه و آورد . اونم یه قورباغه سیاه و زشت!

دیگه به تکاپو افتاد تا یه جعبه کوچیک رو ، آماده کرد و درش رو نایلون کشید و کاسه آب توش گذاشت که آقای قورباغه آب بخوره .

بهش میگم از کجا معلومه که این قورباغه ، آقاست ؟ 

میگه : چون قیافش خشن ه.

 خلاصه ناهار رو خوردیم .بعد دیگه کم کم راضیش کردم که جعبه رو ببره توی بالکن بذاره که اگه غافل شدیم و قورباغه خان در رفت ، توی خونه زندگیمون نباشه !

ده دقیقه نشده بود از رفتنشون به بالکن  ، که قورباغه خان در رفت و گم شد . یه کم گشتیم دیدیم که از بالکن افتاده پایین و توی حیاط همسایه پایینی  ، داره بپر بپر می کنه !

خدا رو شکر حس کنجکاوی تربچه خان،  پاسخ داده شد و دیگه دوباره هوس نکرد بره بگیره بیارتش  و قضیه ختم به خیر شد .

پارسال هم همین مورد رو داشتیم ،  با این تفاوت که تربچه رفته بود از کانال آب  جلوی مدرسه شون ، حدود ۲۰-۳۰  تا بچه قورباغه گرفت آورد خونه ، که البته همشون  تازه از تخم اومده بودن بیرون و هنوز اندازه ماهی بودن و یه دم کوچیک هم داشتن .

 یه مدت اینا توی آب بودن و هر روز یه تعدادشون می مردن بیچاره ها . هی ما دلمون می سوخت ، می گفتیم مامان جان ببر خونشون بذار پیش مامانشون باشن ، ولی قبول نکرد ، تا اینکه همشون مُردن .

نمیدونم چیکار کنم که  این بچه ، یه کم از علاقه اش به جک و جونور ، کم بشه آخه !

 

خب بریم سر علاقه خودم به لباس :

.

این مدل هم به درد توی خونه می خوره ، هم واسه مانتو مناسبه . بپوشین و کیفشو ببرین . 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:23  توسط مامان تربچه نقلی  |